یاد تو همیشه اینجاست غم تو نمیره از یاد
نمیشه ترانه ای خوند که به یاد تو نیفتاد
میبینی چه تلخ چه شیرین میتونه مال تو باشه
با همه فاصله ها باز دلم دنبال تو باشه
دست من به آرزوها اگه با تو نرسیده
عوضش چشمای خیسم صددفعه خوابتودیده
اگه هدیده ای ندادی که بمونه یادگاری
عوضش خاطره هام روبا خودت همیشه داری
اگه پاییزیه کوچه اگه برگها دیگه زردن
اما بابهار دوباره سبزو تازه برمیگردن
رنگ آسمون چشمات واسه من همیشه آبی
اگه حتی دیگه هرگزبه نگاه من نتابی
بین دستای من و تواگه فاصله زیاده
دنبالت بازم میگردم حتی با پای پیاده...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 17:58  توسط سارا
|
خوب می دونم میخوای بری، سپردی عشقُ دست باد
دستای سرد من ولی، گرمی دستاتُ می خواد
خوب می دونی که رفتنت، غروب فصل عشقمه
با تو اگه باشه دلم، تو لمس لحظه بی غمه
بری باید سر بذارم، رو شونه های انتظار
حتی نگاه واژه ها، بی تو نمی گیره قرار
بکش به برگ خواهشم، دست نوازش و بمون
ترانه ی زندگی رو، تو گوش تنهایی بخون
شونه به شونه ی دلم، بمون توی دقایقم
بری تو مرداب غمت، به گل می شینه قایقم
نذار که حسرت چشات، تو قلب من جون بگیره
نذار که لمس لحظه ها، با مرگ رویا بمیره
بری باید سر بذارم، رو شونه های انتظار
حتی نگاه واژه ها، بی تو نمی گیره قرار
بکش به برگ خواهشم، دست نوازش و بمون
ترانه ی زندگی رو، تو گوش تنهایی بخون
+ نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 23:51  توسط سارا
|
روز مرگم ، هر كه شيون زند از دور و برم دور كنيد
همه را مست و خراب از مي انگور كنيد
مزد غسال مرا سير شرابش بدهيد
مست مست از همه جا حال خرابش بدهيد
بر مزارم مگذاريد بيايد واعظ
پير ميخانه بخواند غزلي از حافظ
جاي تلقين به بالاي سرم دف بزنيد
شاهدي رقص كند جمله شما كف بزنيد
روز مرگم وسط سينه من چاك زنيد
اندرون دل من يك قلم تاك زنيد
روي قبرم بنويسيد وفا دار برفت
آن جگر سوخته ، خسته از اين دار برفت
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 11:48  توسط سارا
|
نمک رو زخم من نپاش من زخمیه غرورتم
با این همه بدی ببین هنوز سنگ صبورتم
از درد من قصه نگو، قصه ی من تکراریه
مردن من همیشگی واسه دل تو عادیه
جلو چشم غریبه ها چقدر خوار و حقیر شدم
هیچی ازم نذاشتی تو وقتی دیدی اسیر شدم
وقتی نبودم هیچ کسی با دلت هم بازی نبود
خاک سیاه نشوندیمو دلت هنوز راضی نبود
عشقتو تو سرم نزن انقدر بهم نگو بمیر
تموم هستیم واسه تو غرورمو ازم نگیر
چرا همیشه تبرت رو ریشه ی دل منه
بگو چرا قلب منه باید همیشه بشکنه
چه روزایی که سوختمو به پای تو حروم شدم
یه عمری من دل بستمو تو چشمای تو گم شدم
دیگه چی می خوای از دلم؟هر چی که می خوتستی دیدی
به عشق پاک و بی ریام توی دلت می خندیدی
عشقتو تو سرم نزن انقدر بهم نگو بمیر
تموم هستیم واسه تو غرورمو ازم نگیر
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 16:44  توسط سارا
|
الا، ای رهگذر! منگر! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی؟ چه می جویی، در این کاشانه ی عورم؟
چه سان گویم؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی! چه می دانی، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن!؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان، به سوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت، به قعر خاک، پوسیدم
ز بسکه با لب مخنت، زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم؟ چه سان پاشیده شد جانم؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده، آبم کرد و خاک مرده ها، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم: انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بی جایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد، افسانه شد، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر! در قلب این سرمای سرگردان
به جای گریه: بر قبرم، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود، از عالم هستی
نه غم خواری، نه دلداری، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 16:43  توسط سارا
|
تو این روزا...
نه تو که نمی دونی دستام چقدر سرده
تو این روزا...
نه تو که نمی دونی دلم چقدر تنهاست
تو...
زندگی من در دستهای توست
دستهای تو
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 16:40  توسط سارا
|
به التماس نجیبم بخند حرفی نیست
شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست
در امتداد جنونم بیا و رو در رو
به خنده های عجیبم بخند حرفی نیست
از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند
به این غروب غریبم بخند حرفی نیست
طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند
تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست
من از عبور نگاهی شکسته ام – آری
شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست
به حال من پری دل گرفته ام خندید
تو هم بخند حبیبم، بخند حرفی نیست
اندازه ی غربت تمام انسان های غریب دلم گرفته.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 16:38  توسط سارا
|
اگه تو بگی , من هستم
اگه بگی دوست دارم , دنیا تو زیبا می کنم
هر چی کویره خسته ی , واسه تو دریا می کنم
اگه بگی دوست دارم , نفس می شم برای تو
تا آخره راه می مونم , عاشق نمی شم جونه تو
اگه بگی دوست دارم , همراهه زندگیت می شم
تو شادی ها و غصه ها , رفیق تنهاییت می شم
اگه بگی دوست دارم , خودم رو می کنم فدات
تو جاده های بی کسیت , می شم یه همسفر برات
خوشحال و مسرورم از اینکه تو , حامدم بهم گفتی دوستم داری
تا همیشه فقط برای تو می مونم آرام جونم
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:44  توسط سارا
|
عاشق ترین عاشق منم
تو آسمون قلب تو
تو کهکشون زندگیت
تو روزای قشنگ تو
بی تو بهاری ندارم
بی تو زمستونی و سرد
بی تو غرق درد و آه
بی تو من تنهای تنها
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:42  توسط سارا
|
سلام دوستای گلم خوب هستین ممنون از تبریک گفتنتون واسه تولدم
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:39  توسط سارا
|
سلام دوستای خوبم ببخشید من دیربه دیر یوپ میکنم آخه چندوقتی هست کاردارم
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:7  توسط سارا
|
چشاتو وا نکن اينجا ، هيچ چي ديدن نداره
صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
توي آسموني که کرکسا پرواز ميکنن
ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره
دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه
از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره
بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه
قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره
خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده
وقتي که آخر ِ جادهها رسيدن نداره
نقض ِ قانون ِ آدمبزرگا جـُرمه ، عزيزم
چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:2  توسط سارا
|
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
جای سیلیهای باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی
قانون جنگلو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو ، تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود بجای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:0  توسط سارا
|
هنگامي که اندوه من به دنيا آمد از او پرستاري کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.اندوه من مانند همه چيزهاي زنده بالا گرفت و نيرومند و زيبا شد، و سرشار از شادي هاي شگرف.
من و اندوهم به يکديگر مهر مي ورزيديم، و جهان گرداگردمان را هم دوست مي داشتيم، زيرا که اندوه دل مهرباني داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هر گاه من و اندوهم با هم سخن مي گفتيم، روز هامان پرواز مي کردند و شب هامان آکنده از رويا بودند، زيرا که اندوه زبان گويايي داشت، و زبان من هم از اندوه گويا شده بود.
هر گاه من واندوهم با هم آواز مي خوانديم، همسايگان ما کنار پنجره هاشان مي نشستند و گوش مي دادند، زيرا که آوازهاي ما مانند دريا ژرف بود و آهنگ هامان پر از يادهاي شگفت.
هر گاه من و اندوهم با هم راه مي رفتيم، مردمان ما را با چشمان مهربان مي نگريستند و با کلمات بسيار شيرين با هم نجوا مي کردند. بودند کساني که از ديدن ما غبطه مي خوردند.، زيرا که اندوه چيز گرانمايه اي بود و من از داشتن او سر فراز بودم.
ولي اندوه من مرد، چنان که همه چيزهاي زنده مي ميرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگويم و با خود بينديشم.
اکنون هر گاه سخن مي گويم سخنانم به گوشم سنگين مي آيند.
هر گاه آواز مي خوانم همسايگانم براي شنيدن نمي آيند.
هرگاه در کوچه راه مي روم کسي به من نگاه نمي کند.
فقط در خواب صداهايي مي شنوم که با دل سوزي مي گويند : ببينيد، اين خفته همان مردي ست که اندوهش مرده
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:58  توسط سارا
|
سلام دوستای خوبم امیدوارم حالتون خوب باشه راستش من قصد نداشتم وبلاگ بسازم ولی بدلیلی که آبان ماه تولدم بود خواستم یه کادویی به خودم داده باشم

البته باپیشنهاده دوستم به هم امیدواری داد این وبلاگ روساختم دوست دارم شما بانظرگذاشتنتون خوشحالم کنید(تولدم مبارکـ)

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:27  توسط سارا
|
چند روزه خیلی دلم برات تنگ شده ..
نمیدونم چطوری دوباره باهات ارتباط برقرار کنم ..
عبادت میکنم .. ذکرتو میگم .. اسمتو میگم .. شکرت میکنم ..
اما خودم و خودت میدونیم که از ته دل نیست و برای رفع تکلیفه ..
از اینکه برای رفع تکلیف این کارها رو انجام میدم از خودم بدم میاد ..
کاش میشد دوباره اتصال دلی باهات برقرار کنم ..
یه چیزی مانعم میشه ..
و اون ناامیدیه ..
که چند وقته به سراغم اومده و ولم نمیکنه ..
دلم میخواد از شرش خلاص شم .. اما خیلی سخته ..
مثل همیشه من وتنها نذار ..
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:19  توسط سارا
|
دلم گم شده است
چراغي به من بدهيد تا در
تاريکي مطلق پيدايش کنم
تو اگر چشمانت را
از من بپوشاني
کودک شرور آن
سالها مي شوم و
شيشه پنجره هارا مي شکنم
تند باد را گرفتار مي کنم
و خواب چشمهارا مثل
پرستويي مهاجر پر مي دهم
اگر تمام زمين را به نام من کنند
دوباره به شهر خودم
باز مي گردم
آنجا چشمه اي هست
که کودکيم را
در آن پنهان کرده ام
تو هم هر کجا بروي
در دل من جا داري
مگر نمي داني ؟
مگر نمي داني ؟
دل من
مرز آسمان و زمين است...
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:17  توسط سارا
|